یکی
بود یکی نبود. توی
این دنیای سیاه! یک وبلاگ سیاهی بود که سنگ صبور نویسنده اش بود. آخ اون نویسنده
بد بخت خاک تو سر هیچ کسی را توی این دنیای سیاه، نداشت تا براش درد و دل کنه. با
وبلاگش خوب بود و دوستش داشت و مثل یک پدر که به بچه اش میرسه، با یک شوق و ذوقی
متولدش کرد و شروع کرد به نوشتن. اوایل خیلی بد مینوشت اما یواش یواش بهتر شد. بعد
هم دوباره بدتر و بدتر. براش
مهم نبود چون فقط میخواست بنویسه تا خالی بشه. تا عقده ای نشه. تا بتونه تحمل کنه.
نه برای دوست پیدا کردن بود و نه برای همزبون پیدا کردن.هیچ جایی هم لینک نکرد و
برای هیچ کسی هم ارسال نکرد. هرکی تو این جامعه مجازی، اتفاقی مسیرش اینجا خورد،
خواند. بعضی ها خواندند و رفتن و بعضی ها هم ماندند. جای
خوبی شده بود. دوستش داشت. هم خاطراتش را مینوشت و هم احساساتش. لحظه شماری میکرد
تا برای جشن یک سالگی وبلاگش، جشن بگیره. اما..... چرخ
نامرد روزگار باز هم از پشت بهش خنجر زد و تیشه به ریشه وبلاگش زد. هیف شد. فقط
همینو داشت. اینو هم ازش گرفتند. حالا
دیگه حرفهاش را تو دلش مینویسه. خاطراتش را تو فکرش ثبت میکنه. میره جلو تا زمانی
که دلش هم پر بشه و دیگه نتونه توش بنویسه. ادامه میده تا مخش بترکه از غده های
احساسات خالی نشده. وبلاگش
را که گرفتند. کاش دل و فکرش را نگیرند. یاران
یاد ایام، همه تون را دوست دارم. اونایی
که میومدند تا حرفهام را بشنوند و از خواندش لذت میبردند، برای سقوطم ناراحت بشن و
اونایی هم که تبر به دست، تیشه میزدند، بخندند و شاد باشند که افتادم. التماس
دعا. شاد
باشید و شادیاتان روز افزون.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط محمد
|

دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست كشیده شب می كشم
چراغهای رابطه تاریكند
چراغهای رابطه تاریكند
كسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد كرد
كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
بد شدم. خیلی بد. دیگه امیدی به بهبودم نیست! پرم از بدی و عصبانیت!
این تنشهای عصبی داره از پا درمیارتم!
حالا که دارم فکر میکنم، خیلی ضعیف شدم. خیلی.
یکی داره تیشه به ریشه ام میزنه و حتی یک لحظه هم تبرش را زمین نمیزاره!
کاش بنشینه و استراحتی کنه تا شاید منم دوباره ریشه در خاک بدوونم. اگه نشینه، سقوطم فرا خواهد رسید.
شاید همینروزها ببینی که دیگه من نیستم و خبری ازم نیست.
اگه نیومدم بدون که افتادم!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:51 توسط محمد
|

اولاً معذرت که توی این پست بعضی مسایل بالای 18 آمده دوماً معذرت که طولانیه
و سوماً .......... در راستای تصمیمات اخیر بنده مبنی بر استفاده بهینه از دو سه روز عمر
باقیمانده (خدا انشالله بیشترش کنه) پنجشنبه گذشته را پیچاندیم. (چه حالی داد!) بعد از مدتها گپی چند ساعته با دوستان حسابی حال و هوام را عوض کرد. جداً دلتنگشون
شده بودم. گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و .... بعد از ظهر هم برگشتم خانه. البته از صبح که میزدمن بیرون دعوا شروع شده بود. به طبع با برگشت هم ادامه
پیدا کرد. ولی حاجیت دیگه از اون آدمهایی نیست که بشینه و حرص بخوره که آخه چرا؟! همینه که هست. بعد هم یک خواب توپ تا عصر. عصر هم یه حال اساسی به رسیور و
ماهواره و کولر خونه و این حرفها. چند وقتی بود بیخیال ماهواره شده بودم و رسیور
تار عنکبوت زده بود. یک پروگرام مشتی و مولتی و بند و بساط! عیال مربوطه هم هرچی جیغ و داد و بیداد، این گوش در و اون گوش هم دروازه! جمعه هم تا لنگ ظهر خواب و بعد هم ادامه ماجرا! با گلپسر قند عسل زدیم بیرون برای گردش. موبایل محترم هم زارت و زارت زنگ
میخورد! کجا داری میری و بچه را بر گردون و از این حرفها. آخرش موبایل را خاموش
کردم و رفتم توی یک قنادی و یک کیلو شیرینی خامه ای فرد اعلا خریدم و برگشتم خونه. فقط میخواستم حسابی شرمنده اش کنم. رفتم تو و گفتم که پاشو دو تا چایی بیار تا
با شیرینی بخوریم. بیچاره هنگ کرده بود. همینطور که منتظر بودم تا چایی را بیاره
یادم افتاد که موبایل را خاموش کردم و مطمئناً با روشن کردن موبایل یک اس ام اس
فوحش برام خواهد رسید! از کجا میدونم؟ تجربه. موبایل را روشن کردم و کمتر از 30 ثانیه گذشته بود که صدای اس ام اس در اومد.
(تو دلم داشتم میخندیدم) چند ثانیه بعد هم صدای دلیوری ریپورت گوشی عیال! بگذریم. من اس ام اس را خواندم و نگاهی بهش انداختم و خندیدم. اون بد بخت هم
سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. شرمنده، خیلی روده درازی کردم. اما بگذار یک داستان دیگه هم بگم ! عیال با ماشین رفته بودند منزل مادرشان. نزدیکهای 11
شب بود که برگشتند. بر آشفته و عصبانی! زن: تو دیگه شورش را در آوردی. آبرو برای من نگذاشتی. مرد: من؟! دیگه چی شده؟ زن: با خواهرم چیکار کردی؟! مرد: کدوم خواهرت؟! (ماشالله 6 تا خواهرند) زن: م..م. میگه که یکبار اومده بوده خونه ما تا تلفن کنه و من هم حمام بودم.
تو از پشت بهش چسبیدی و بقلش کردی. مرد: من؟!! (با خنده- جداً نمیتونست جلو خنده اش را بگیره. کاش میشد عکس م..م
را براتون میگذاشتم تا خودتون دلیل خنده را بفهمید!) پاشو بریم خونه م..م زن: یعنی میگی خواهر من دروغ میگه؟! مرد: خیر. ایشون هم مثل بقیه فک و فامیل جناب عالی از فرزندان پیغمبرند و روم
به دیوار اصلاً نمیدونند دروغ یعنی چی. پاشو بریم میخوام ازش معذرت خواهی کنم و
بگم که چرا زودتر این قضیه را نگفتند؟! حالا کی بوده این اتفاق؟ زن: پنج شش ماه پیش. مرد: بعد ایشون تو این مدت منتظر چی بودند؟ چرا زودتر نگفتند؟ زن:ممممم. نمیدونم. حالا که چی؟ مرد: بریم. سوار ماشین شدند و رفتند در خانه خواهر زن. شوهر خواهر زن در را باز کرد.
اصرار که بیایید تو و انکار از آنها. خواهر زن آمد دم در و تو ماشین ادامه گفتگو. مرد خطاب به زن: م..م چی گفته؟ زن خطاب به مرد: آخه نمیشه گفت! مرد خطاب به زن: چرا نمیشه؟ خوب هم مبشه. اگه نمیگی بگو تا خودم بگم م..م: جریان چیه؟ زن: تو به ز..ا گفتی که محمد به تو.. مرد خطاب به زن: صبر کن ببینم. چی شد؟ یعنی خود م..م نگفته؟ زن: نه. م..م به اون گفته و اون به من گفته. مرد ماشین را روشن کرد و گفت که باشه. پس همه با هم میریم در خونه ز..ا. جیغ
جفتشون در اومد که نه! مرد: چرا؟ م..م: شوهر اون اگه بفهمه واویلاست. مرد خطاب به م..م: من کی تورو بقل کردم؟! م..م: هیچ وقت! مرد خطاب به زن: پی چی میگی؟ زن خطاب به مریم: ز..ا امشب به من گفت که تو بهش گفتی که یک روزی که اومده بودی
خونه ما محمد از پشت بقلت کرده و .... م..م: من همچین چیزی نگفتم که!! مرد: پی چی گفتی؟! م..م: من گفتم که آقا محمد بعضی وقتها یک چیزی می پرونه و اگه گرفت و طرفش
اهلش بود که با طرف میریزه رو هم و اگه هم نبود که هیچ! مرد: مثلاً چی گفتم؟ م..م: پارسال که میخواستی در خونه ما را باز کنی یادته؟ همش بهم میگفتی که شرط
داره! مرد: شرط داره؟ جریان چی بوده؟ چرا میگفتم؟ شرط چی بوده؟ م..م: من نمیدونم. همش به اتاق خواب نگاه میکردی و میگفتی شرط داره. مرد کمی فکر کرد و خندید و گفت: پس خانمها بشنوید. شوهر جناب عالی می خواستند
موتور سیکلت بنده را قرض بگیرند. شما هم با وجود اینکه چند سالی میشد که با هم
فامیل شده بودیم، نم پس نداده بودید و اصلاً مارا دعوت نکرده بودید تا خدای نکرده
چند تومانی از جیبتون نره! خر تر و لارژ تر از من هم که تو عمرتون ندیده بودید.
منم گیر داده بودم که اگه موتور میخواهید باید شام کباب دعوتمون کنید! همین. و هرچی
اونروزها میگفتید من میگفتم شرط داره. یعنی باید کباب بدی. یعنی شرط کبابه حالا
اگه شما چیز دیگه ای برداشت میکنین، نظر لطفتونه! زن: جریان بقل کردن پس چی بود؟ م..م: بابا من همچین چیزی نگفتم که. من آمده بودم خونه شما. تو حمام بودی.
محمد هم توی آشپزخانه وایستاده بود و داشت به اونجاش ور میرفت(این قسمت را همچین
با ولع و لبخند تعریف میکرد که من با وجود عصبانیت خنده ام گرفت) مرد: عزیزم این خبرها هم نیست. من خودم برای زن توضیح میدم و اون برات میگه که
جریان چیه! من روم نمیشه که بگم. (منظورم این بود که مثل تو هنوز اینقدر وقیح نشدم
که جلوی زن نا محرم از این حرفها بزنم) م..م از جفتمون معذرت خواهی کرد و گفت سوءتفاهم بوده و من قسم داده بودم که به
تو نگن و .... مرد توی راه برگشت توضیح داد که: من و تو با هم برنامه داشتیم. بعد از ظهر
پنجشنبه بود. من همونجا روی کاناپه دراز کشیدم و تو هم رفتی حمام. تو میخواستی بری
سر کار. (اون موقع ها زن میرفت سر کار و مرد هم توی مرخصی ماهیانه اش بود) زنگ
زدند. از خواب بیدار شدم. م..م بود. گفتم که حمام هستی. گفت عیبی نداره با تو کار
نداره و میاد بالا تا آب بخوره. من هم تند تند لباس پوشیدم و در را باز کردم. آمد تو
. آب خورد و نشست! من چون تند تند لباس پوشیده بودم زیپ شلوار اذیتم میکرد. بعد از
چند دقیقه رفت سراغ تلفن. من هم رفتم توی آشپزخانه تا شلوارم را درست کنم. اون پشتش
به من بود. فکر نمیکردم ببینه. اما نمیدونم چطور دیده! رفتیم خونه و موقعیت اون و من را شبیه سازی کردیم. فهمیدیم که ایشون از توی
آینه بوفه دیده اند!! زن معذرت خواهی نکرد! مرد عصبانی شد و عصبانی ماند. مرد: ضمناً این رو هم بدون که تمام پنجشنبه ها که شما تشریف ندارید م..م خانم
با وجود اینکه میدونند شما نیستید به بهانه های مختلف میان اینجا و چند دقیقه ای
مینشینند و وقتی میبینند خبری نیست میروند. من اوایل فکر میکردم که از طرف تو
ماموره تا ببینه من چیکار میکنم اما حالا میبینم که خیر! ایشون برای چیز دیگه ای
میامدند و حالا هم که بعد از چند سال میبینند جچیزی بهشون نمیماسه، این بامبولها
را سر هم کردند! 
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:56 توسط محمد
|

آنان که بر در میکوبند شبا هنگام، به کشتن چراغ آمده ان. نور را در پستوی خانه
نهان باید کرد.... اینو گفتم تا اینو بگم که، بنده بعد از این همه تلاش به این نتیجه رسیدم که
بعضی از مشکلات حل شدنی نیست و باید باهاشون کنار اومد. بعضی از مردم چشم ندارند
شادیت را ببینند و باید شاد بودنت را مخفی کنی. هر کاری میکنی مخفیانه باشه و بروز
ندی که داری حال میکنی. باید بهشون دروغ بگی و بپیچونیشون. یادت نره که کسی را که
بیست و چند سال از زنگیش گذشته و فرم شخصیتیش شکل گرفته تغییر ناپذیره. تلاش برای
عوض کردنش، بی فایده است. باید بیخیال تغییر دادنش بشی و بیخیال تغییر دادن خودت
هم. باید زندگی کنی و ادامه بدی و شاد باشی و مخفی کنی که داری چیکار میکنی. من به این نتایج رسیدم و فکر میکنم خیلی از شماها هم به این نتیجه رسیدید یا
خواهید رسید! پس، از این به بعد شادم و زندگی میکنم و حالش را میبرم. تو هم بیا تا با هم
حالشو ببریم! توی این جنگی که بین همه راه افتاده، داشتن دوست و همراه از هر چیزی مهمتره.
روی من حساب کن که همیشه همراهت هستم و پشتیبانتم و .... تو هم بیخیال سختی های
راه شو و اگه تونستی کمکم کن. پس، غم و غصه تا اطلاع ثانوی تعطیل و شادی و عشق و حال به راه! اگه پایه ای بسم الله! بدرود.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:42 توسط محمد
|

همیشه سعی کردم بهترین باشم. خیلی از وقتها هم فکر میکردم که هستم. یا حداقل
جزو بهترینها هستم. این خواسته رو تو تمام موارد زندگیم رعایت کردم. بهترین فرزند. بهترین دوست،
بهترین شاگرد کلاس، بهترین بازیکن، خوش تیپترین، خوش سر و زبانترین، بهترین
راننده، بهترین .... اما خیلی وقتها تو انتخاب بهترینها به مشکل بر خوردم.یعنی مشکل اینجا بود که
اصلاً دنبال بهترین نبودم. دوست داشتم خودم بهترین باشم ولی اگه بهترین را نداشتم
برام مهم نبود. این روزها میفهمم که چقدر اشتباه میکردم! شاید علت اصلی عدم موفقیتم تو خیلی
موارد همین بوده. خیلی وقتها زدم به دنده بیخیالی و گفتم بابا بیخیال، هرچه بادا
باد و رفتم جلو. آخرش هم شد اینی که میبینی. و اما توصیه من به تو: 1- سعی کنید بهترین باشید و مطمئن باشید که میتونید 2- حالا که بهترین هستی پس لایق بهترینها هم هستی. پس همیشه بهترین ها را
بخواه. 3- از خواسته هات (بهترینها) نگذر و هیچ وقت کوتاه نیا و صبر کن. مطمئن باش به
بهترین میرسی. وقتی به بهترین رسیدی و لذت در کنار هم بودن بهترین و بهترینها را چشیدی، یک
دعایی هم برای من کن و یاد من هم باش. بدون که من دنبال بهترین هستم و حالا تو هم
بهترین هستی. بدرود
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 توسط محمد
|

آدمها از آدمها زود سیر میشن . آدمها از عشق هم دلگیر میشن . آدمها رو عشقشون پا میذارن. آدمها آدمو تنها میذارن. منو دیگه
نمی خوای خوب می دونم . تو کتاب دلت
اینو می خونم . یادته اون عشق رسوا یادته. اون همه
دیوونگی ها یادته. تو می گفتی
که گناه مقدسه. اول و آخر
هر عشق هوسه . آدمها آخ آدمهای روزگار. چی می مونه
از شماها.... یادگار. دیگه از بگو
مگو خسته شدم. من از این قلب دو رو خسته شدم. نمی خوای
بمونی پیش من. اینو از تو
اون چشم هات می خونم. همه حرفهای
تو یک بهونه ست . این جهنمی که میگن این خونه است.

+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:53 توسط محمد
|

آسمون همه جا یک رنگه! راستش را بخوای یک جورایی خسته شدم. هرچی میرم میبینم آسمون همون رنگه! همه جا
آبی متمایل به خاکستری! هرچی میگردم و جام را عوض میکنم و کنکاش و جستجو، چیزی جز
این نمیبینم! آدمها همه دارن شکل هم میشن. جامعه داره رو به سیاهی میره. هر روز بیشتر از
قبل داریم بد میشیم. هر شب بدتر از شب قبل داریم می خوابیم. هر روز افول. هر لحظه
سقوط. همش دروغ! همه اش عذاب و عذاب. همه اش دویدن و نرسیدن. تلاش بیهوده. هرچی خنگتر و احمقتر، موفقتر! همه اش سیاست بازی و زیر آبی رفتن. هیچ کس کسی
را قبول نداره! دوستی ها بی معنی شدند. دوستها به هم خیانت میکنند. از صبح تا
شبمون شده تلاش و مسابقه برای خیانت به دوستمون. برای نزدیک شدن به اهدافمون چه کارها که نمیکنیم! راستش زیاد نوشتنم نمیاد! خیلی حرف دارم اما اصلاً تمرکز ندارم. نگرانم! و منتظر. انتظار یک جور اعتراض پشتشه! کسی که منتظره یه جورایی معترضه به نبودن! دوستتون دارم و ........ بدرود
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:51 توسط محمد
|

باز هم سقوط و سقوط و سقوط هرچی میری بالا و اوج میگیری میبینی که خیلی راه مونده و همچین که حس میکنی که
نزدیکی، سقوط میکنی. چند روزی کم کار شده بودم چون سعی میکردم که با غم کنار بیام
و یه جوری خودم را جمع و جور کنم و آروم تا بتونم ادامه بدم. اما نشد! نتونستم! کم آوردم. سالهاست که سال نو برام شده پر از دردسر و
ناراحتی. متاسفانه این بدیها هر سال هم داره تکرار میشه. هر سال بدتر از پارسال. هر
سقوط لطمه ای به روحم زده که نتیجه اش تبدیل روح من به توری پنجره است. فکر میکنم
تنها استفاده ای که میشه از روح پاره پاره من کرد اینه که بندازمش دور و بیخیالش
بشم. شاید فقط به درد پاک کردن شیشه غبار آلود عینکی میخوره که روی چشمات گذاشتی و
منو نمیبینی! غباری که شک دارم حتی روح پاک ولی پاره پاره هم بتونه پاکش کنه! دلم را خوش میکنم به این که ورود ممنوع رفتم و اشتباه کردم پس باید تاوان
خلافم را پس بدم و سعی میکنم که ادامه بدم و صبر کنم. این نیز بگذرد... یادم باشد حرفي نزنم كه
به كسي بربخورد نگاهي نكنم كه دل كسي
بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را . يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست . يادم باشد سنگ خيلي
تنهاست
..... يادم باشد زندگي را دوست
دارم
. يادم باشد هرگاه ارزش
زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني
كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن
پي ببرم
. يادم باشد مي توان با گوش
سپردن به آواز شبانه دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد
به اسرار عشق پي برد و زنده شد . يادم باشد هيچگاه لرزيدن
دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم. يادم باشد هيچگاه از
راستي نترسم و نترسانم . 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:1 توسط محمد
|

زمانی که
بچه بودیم دنيا چقدر زيبا بود . چقدر همه چی رنگ و بوی اميد داشت و همه چی سرشار از اميد و
عشق به آينده
... عید زیبا بود و
امید عیدی گرفتن ، خرداد زیبا بود و امید سه ماه
تعطیلی ، پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها ، امسال دیگه میریم راهنمایی . دو سال دیگه میریم
دبیرستان . یکسال دیگه دیپلم
و و مدام این جمله روی زبونمون بود . وقتی بزرگ شدم . وقتی بزرگ شدم . با هر نوبرانه چشمها رو می بستیم و آروز میکردیم . چقدر آرزو داشتیم
. دنیا دنیا امید ... روزی که نوبرانه زردآلو بود چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی
کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم . چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو . چقدر بزرگ شدن درد
آور بود . بزرگ شدیم و هیچ نشد ... حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز
. هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد . سالها تکراری تر . کار و کار و کار برای هیچ ... آرزوها حسرت شد و ماند ... و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم ،
شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همونی که بزرگترها داشتن و ما می ترسیدیم
از دچار شدن بهش . آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن . دیگه میتونستیم از خیابان ها رد بشیم . رد شدیم بارها و
بارها و بی پناه ... خوشا روزهایی که نمیتونستیم و دست هامون رو به دست بزرگ و نرم پدرمی دادیم
و طعم تکیه گاه را میچشیدیم ... بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که به بهانه
مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر می لغزیدیم و خوش می خوابیدیم . بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک
پول می گیریم و چه کیفی داشت ده
تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند . دیگه نه امیدی به سال دیگه . نه به خرداد ونه به مهر . تا بچه هستيم بزرگ شدن چه اميد شيرينی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی
بزرگ .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:48 توسط محمد
|

زیر این گنبد کبود خیلی چیزا بود. چند تا کهکشان بزرگ که هر کدومشون هزاران هزار ستاره داشتند و هر ستاره ای هم چندین سیاره. توی هر سیاره هم میلیون ها چیز دیگه. خلاصه که زیر این گنبد کبود یک ستاره ای بود به اسم خورشید. خورشید هم مثل بقیه ستاره ها چند تایی سیاره داشت. یکی از این سیاره ها اسمش زمین بود. توی این زمین بیش از هفت میلیارد آدم زندگی میکردند. میلیاردها آدم و جانورهای مختلف. از باکتری ها و تک سلولی ها گرفته تا نهنگهای چندین متری. نکته جالبش اینجاست که همه این کهکشانها و زمین و موجودات مختلف و جورواجور فقط یک خدا دارند! یک خدایی که هم اونها رو خلق کرده و هم لحظه به لحظه همه را داره میبینه و همه حرفهاشون را میشنوه. حتی حرفهایی که توی دلشون میزنند! خواسته همهشون را میشنوه و اجابت میکنه! فقط..! فقط این وسط یک مشکلی هست! آخه خدا روم نمیشه! نه بهتر بگم میترسم. L یعنی میدونی شایدم خودم نمیترسم اما حس میکنم میترسم. بزار بگم. تقصیر تو نیست. تنها تقصیر تو اینه که تنهایی. خوب آخه عزیز من تو که اینهمه بنده داری و این همه مخلوق چرا تنهایی؟ چرا رفتی اون بالا بالا ها که اصلاً هیچ کس با وجود آن همه بزرگیت نمیتونه ببینتت؟! چند روز پیش همه تو خونه دلشون گرفته بود و ناراحت بودند. به اصرار من همه سوار ماشین شدیم تا بریم و یک دوری بزنیم. حتماً خوب میدونی وقتی دلم میگیره کجا میرم! درسته کوهسار. شب بود. جاده را گرفتم و رفتم بالا. اون بالای بالا از ماشین پیاده شدیم. شهر را به همه نشان میدادیم و چراغها را تماشا میکردیم. چراغ ماشینها به اندازه یک نقطه بودند و برج میلاد هم به اندازه یک خودکار. آدمها هم که اصلاً معلوم نبودند. خواهر کوچیکه گفت چقدر همه چیز از این بالا کوچیکه. مامان گفت ÷س ببین خدا دیگه مارا چه اندازه ای میبینه! خواهر بزرگه گفت مطمئنی میبینه؟! غم عجیبی تو صداش بود و بدجوری به مامان تئنه زد. منم که با خواهرم یه جورایی موافق بودم گفتم که پس واسه همینه که بعضی وقتها این بلاها سرمون میاد. فکر اصلاً نمیبینتمون! توی خونواده پدری تنها نمازخوان خواهر بزرگه بود و بس. تا قبل از دانشگاه بدون چادر از خونه بیرون هم نمیرفت. همیشه هم با من و بقیه سر مسایل اعتقادی مشکل داشت. حتی مواقعی که ما مشروب میخوردیم نمیگذاشت شوهرش لب بزنه. کاملاً معتقد. اما حالا کار به جایی رسیده بود که میگفت اصلاً نمیبینیش! آره با تو هستم. با تو خالق بی همتای بزرگه یکتا. میگن که همه کارهات حکمتی توشه. ولی حکمت این کارت را هیچ کس نفهمید! حکمت این کار و خیلی کارهای دیگه که با من کردی. و خیلی کارهای دیگه که با خانواده ام، دوستهام، و خیلی های دیگه که خودت بهنر میدونی! عزیزجان، به نظر بیخیاله یکتایی شو و چندتایی شریک برای خودت جفت و جور کن که اینجوری گند نزنی به زندگی همه! خیلی ها با خوندن این پستم ازم متنفر میشن و تف و لعنم میکنند. آره عصبانیم. از دستت عصبانیم که با این آخریه بدجوری حالمو گرفتی. زودتر یک فکری بکن که ایندفعه اگه منو نبینی و باز حالگیری کنی میزنم به سیم آخر. اصلاً هرجور دوست داری برداشت کن. فکر کن تهدیده! توی همین وبلاگ حداقل تو بیش از 20 پست قربون صدقه ات رفتم و ازت تعریف کردم و گفتم الی و بلی. اما چه گلی به سرم زدی؟! نه به سر من که به سر هیچ کس! تو بهشت زهرا یک بابای را دیدم که توی تصادف پسر 10 ساله و زنش را از دست داده بود. خودش هم خونین و مالین با صورت باندپیچی شده. مثل دیوونه ها بود. میگفت بچه ام گم شده! بد بخت انگار از زیر آوار غم درش آورده بودند! یک مادری هم سر قبر پسر 15 سالش با یک پسر دیگه اش که 12-10 سالش بود نشسته بود. مادره هنگ کرده بود و مات و مبهوت به عکس پسرش نگاه میکرد. دو تا قبر آنطرف تر هم یک زن جوان بالای سر قبر شوهرش مشغول فحاشی به مادر شوهرش و مادر شوهره هم مشغول جواب دادن! حکمت اینها چیه؟! نگو قرار بوده بدتر از اینها سرشون بیاد که قبول ندارم! چرا قرار نبوده بهتر از اینها بشه؟! تو هم اگه با خواندن این پست از من شاکی شدی که چرا کفر میگم، برو برای خودت دعا کن که چیزی شبیه این سرت نیاره که اگه بیاره دیگه مثل من دعا هم نمیکنی. هرچی برام دعا کردی بس! دیگه دعا نکن! حالا من منتظر معجزه الهیش میشینم تا ببینم این گندی که بالا اومده کی میخواد راست و ریسش کنه! بدرود
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:47 توسط محمد
|
